فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
660
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
الفَرْش - مص ، اثاث گستردهء خانه ، جائى كه در آن گياه بسيار باشد ، فضاى وسيع ، درختى كه بر آن سه برگ درآمده باشد ، درختان كوچك و هيزم و شتران كوچك ، گاو و گوسفندى كه ويژهء ذبح كردن باشند . الفُرُش - فرشها ، بساطها . الفِرْشَايَة - ج فَرَاشٍ : مرادف ( الفُرْشَة ) است به معناى مسواك دندان . الفُرْشَة - ج فَرَاشٍ : بُرُس ، مسواكِ دندان ، فرچه ، ماهوت پاك كن . الفَرْشَة - اسم مره از ( فَرَش ) است ، تشك خواب . اين كلمه در زبان متداول رايج است . الفِرْشَة - چگونگى فرش كردن . فَرْشَخَ - فَرْشَخَةً الرجُلُ : آن مرد ميان دو پاى خود را باز كرد . فَرَصَ - - فَرْصاً الشيءَ : آن چيز را بريد ، - الْجِلْدَ : پوست را دو نيم كرد ، - الفُرْصَةَ : از فرصت استفاده نمود ، - - فَرْصاً الرَّجُلَ : به سينهء او زد . فُرِصَ - فَرْصاً و فَرَصاً : از درد كتف و سينه ناليد . فَرَّصَ - تَفْرِيصاً [ فرص ] أَسفلَ النعلِ : با ابزار آهنين كفش را نقش و نگار زد . الفِرْصَاد - [ فرصد ] ( ن ) : درخت توت ، ميوهء توت ، سرخ رنگ . الفُرْصة - ج فُرَص : موقع مناسب ؛ « انْتَهَزَ الْفُرصَة » : فرصت را غنيمت شمرد ، نوبت آبيارى از چاه براى افراد ، - فِى الْمَدَارِس : وقت استراحت دانش آموزان پس از درس ، تعطيلات مدارس . فَرَضَ - - فَرْضاً الأَمرَ : آن امر را تعيين كرد ، امر را مورد مداقه و ملاحظه قرار داد ، - اللَّه الأَحْكامَ على عِبَادِه : خداوند احكام را بر بندگانش واجب كرد ، - لَه : براى او وقت تعيين كرد ، - لِفلانٍ كَذا : انجام كار را بر او واجب كرد ، - لَه كَذَا فى الدّيوان : براى او حقوق و مقررى تعيين كرد ، - الخَشَبةَ فيها : چوب را بريد . فَرَّضَ - تَفْرِيضاً [ فرض ] الأَمرَ : آن كار را واجب كرد ، - الخَشَبَةَ : چوب را بريد . الفُرْض - بريدن ، قطع كردن . الفَرْض - مص ، مصدر است ، انديشيدن براى حلّ مسأله يا موضوعى ؛ « على فَرْضِ أن . . . » بر فرض اينكه ، - ( ع ح ) : مسأَلهء رياضى است كه براى بدست آوردن مطلوب يا نتيجه به استخراج و برهان نياز دارد ، - مِنَ الْقَوس ج فِرَاض : جاى زه كمان ، - ج فُرُوض و فِراض : سُنّت و دستورات مذهبى ، آنچه كه خداوند بر بندگان واجب نموده است ، پاداش و بخشش ، آنچه كه به سرباز داده مىشود ، آنچه كه بر خود واجب كرده اى ، آنچه كه بر دانش آموزان بعنوان تكليف و تمرين درسى تعيين مىشود ؛ « كتابُ الْفَرضِ » : كتابى كه در آن نمازهاى واجب و ساير فرايض در زمانهاى معينى ذكر شده باشد . الفُرْضَة - ج فُرَض و فِرَاض : شكاف پاشنهء درب ، - مِنَ النَّهر : دهانهء جوى و رودخانه و لنگرگاه كشتى ، - مِنَ الْبَحْر : بندر ، مِنَ القَوس : جاى بستن زه بر كمان ، - مِن الدّواة : جاى جوهر و يا مركب دوات ، « فَرْضَةُ الْجَبَل » : شكاف و سراشيبى در كوه . الفَرَضِيّ - آنكه علم فرايض را بداند . فَرَطَ - - فُرُوطاً : گذشت و پيش رفت ، - فَرْطاً فِى الأَمْر : در آن كار كوتاهى نمود و فرصت را از دست داد ، - مِنْه قولٌ : بدون رويه سخن گفت ، - مِنْه شَيءٌ : چيزى از او رفت و گذشت ، - عليه فِى القَوْلِ : در سخن گفتن با او زياده روى كرد ، - وَلَداً : فرزند كوچكى از او مُرد ، - اليه رسولًا : نماينده اى بسوى او با شتاب فرستاد ، - عَلى فلانٍ : دربارهء فلانى عجله كرد ، او را ستم كرد ، - ه : بر او چيره شد ، - - فَرْطاً و فَرَاطَةً القومَ : براى رسيدن به آب و گياه بر آنها سبقت گرفت . فَرَّطَ - تَفْرِيطاً [ فرط ] الشيءَ و في الشيءِ : آن را از دست داد ، آن را پراكنده و نابود كرد ، - فى الشَّيءِ : در آن چيز كوتاهى كرد و اظهار ناتوانى نمود ، - اليه رَسُولًا : به سوى او نماينده فرستاد ، - ه : از او گذشت و سبقت گرفت ، زياده از حد او را ستايش يا هجو كرد ، - اللَّه عَنْه ما يكره : خدا او را از بدى دور نمود ، - عَنْه : به او مُهلت داد و از او دست برداشت . الفَرْط - مص ، ج افْرُط و افْرَاط : اسم است از افْراط يعنى تجاوز از حدّ ، قلهء تپه يا كوه كوچك ، پرچم كه راهنما باشد ، زمان ، پول خرد و فلزى ؛ « فَرْطُ الأَشجارِ » : تكان دادن درختان مانند زيتون و نارگيل و بادام كه با زدن بر آنها ميوه پائين افتد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الفِرْطاح - [ فرطح ] : « رأسٌ فِرْطاحٌ » : سر پهن و درشت . الفِرْطاس - [ فرطس ] : پهن . فَرْطَحَ - فَرْطَحَةً [ فرطح ] الشيءَ : آن را پهن كرد . فَرْطَسَ - فَرْطَسَةً [ فرطس ] الخنزيرُ : خوك بينى خود را كشيد و دراز كرد . الفُرْطُوسَة - ج فَرَاطِيس : « فُرْطُوسَةُ الخنزيرِ » : بينى خوك . الفِرْطِيسَة - ج فَراطِيس [ فرطس ] : نوك بينى ؛ « فِرطيسَةُ الخنزير » : بينى خوك . فَرَعَ - - فَرْعاً و فُروعاً الجبلَ : بالاى كوه رفت ، - القومَ : در زيبائى و بزرگى بر آنها برترى يافت ، - رأسَه بِالْعَصَا : با چوبدستى بر سرش كوفت ، - الوَادِي : به دره درآمد ، - الفَرَس باللِّجام : با لگام جلوى اسب را گرفت ، - الأَرْضَ : راهپيمائى كرد و به گردش پرداخت ، - بينَ الْقَوم : آن قوم را از هم جدا و ميان آنها را اصلاح كرد . فَرِعَ - - فَرَعاً : موى او زياد شد . فَرَّعَ - تَفْرِيعاً [ فرع ] في الجبل : بالاى كوه رفت ، - مِن الْجَبل : از كوه پايين آمد ، - فِى الأَرْض : در زمين گردش كرد ، - بَيْنَهُم : ميان آنها تفرقه انداخت ، - المسائِلَ مِن هَذا الأَصل :